Utopia

Utopia ★★★★★

شهیدثالث : "پنج‌تا زن هستند که تصادفاً با هم آشنا می‌شن  هرکدوم یک گذشته‌ای دارند ولی به‌جز دوتاشون هیچ کدوم فاحشه نبوده‌اند. سه‌تاشون مال شهرهای کوچک آلمان هستند. ایده این بود. بعد این‌ها به‌امید پولدار‌شدن [نمی‌دونم کسی گفته یا تو انجیل نوشته که فاحشگی قدیمی‌ترین شغل دنیاست.] می‌رن در یک فاحشه خونه‌ای که یک کلوب سطح بالاست. و استثمار می‌شن."
«از کتابِ «بر لوح روزگار: گفتگو با سهراب شهید ثالث
...
اضمحلال «پیشوای مستبدّ» که دلمشغولی‌اش "خُردکردن آدم‌هاست." شاید مطلقاً ندانیم از کجا آمده. می‌دانیم که در طول سالیان، جان بیست‌ساله‌ای را رفته‌رفته گرفته و از پسِ این‌کار [شاید] مستبدّی جدید پرورانده. که هنوز به انسانیّت‌اش نزدیک است اما باز هم [فعلاً] او شبیه‌شده‌ترین آدم به رئیس است.
کسی نمی‌داند این چرخه چندبار چرخیده و می‌چرخد.
.حال ممکن است کمی بفهمیم که آن رئیس سنگدل از کجا آمده
.آن زندگی یعنی همین چرخه
و شاید هم مثل همیشه فقط کسانی که طبق این قاعدهٔ بازی عمل نمی‌کنند و یا در مقابل‌اش می‌ایستند، بازنده‌اند و طی سال‌ها در خلال این بازی می‌پوسند،
طوری که انگار، اصلاً، نبوده‌اند.
....
رئیس از بین می‌رود. در چند نمای دور وضع و حال پنج زن پیداست. 
حال شاید به‌زعم خودشان آزادند، اما در چه — در نوشیدن و سیگارکشیدن؟

صدای «رناته» را می‌شنویم که باز بقیّه را فرامی‌خواند؛ مشتری جدید داریم. به‌اتاق می‌روند، رناته صبر می‌کند، به‌مان می‌نگرد، داخل می‌شود.
چیزی که به‌خاطرمان می‌ماند صدای «سوزی»ست، وقتی گفت: “به خودتون نگاهی بیندازید. شما همه ترسوئید، هیچ‌اید — جز تکّه‌های گوشت.”